و با تو،
تمام...
و با تو،
تمام...
با آنچه يادم نرفته است هنوز،
با تو حرف ميزنم...
من با تو صحبت نميكنم
زندگي ميكنم
به من بگو چه بگويم!...
به ياد خواب آلودگي صبحهاي دبستان،
آن قدر صدايت ميزنم، تا بيدار شوم...
براي من از خودت بگو،
كه مدتي است نميشنوم...
خودت
از خودت بگو؛
تا خودي نماند...
فقط تو را ببينم،
و آن گاه كه ميگشايم
جز تو نميبينم...
تو شكل نداري،
تا خودت را ببينم...
كاش هيچ گاه تصويري ازت و درخيالم نبود
حيف كه من فقط فصل شكوفهها تو را ميبينم...
تازه يادم آمد اولين بار تو را كجا ديدم
آن روز كه گفتي: باش!
به خودت، خودت را نشان دادي
کدام پذیرش؟
مگر تمامی آن خطوط که هستی ما را
متشکل بودند
اکنون به انهدام خویش نمی گریند
کدام عشق؟
کدام آرامش؟
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی
یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش
دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو
داشتی
ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی
دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره
به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم
اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی...
تقدیم به لی لی جونم و همه مادرای گل دنیا

صداي مادرم عشق
كسي فرياد ميزد خنجرم عشق
كه زخمي شد كنار باورم عشق
كسي ميگفت رنگ عشق سرخ است
اگر فرياد ميزد خنجرم عشق
سرخپوستها
سرخپوستها مردمان نجيبي هستند
خصوصاً اگر در گونههاي سفيد تو
چادر زده باشند
مثل يك روز گرم در زمستان

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچک است و
انتهایش می رسد پیش خدا...
وقتی کسی تنهات گذاشت نگران خودت نباش که بدون اون چکار کنی. شرمنده دلت باش که به تو اطمینان کرد